سیلی سخت عرفان اسلامی بر سیمای زن ایرانی ( قسمت سوم)
به روز شده در      سه شنبه 21 تیر 1401     -   Tuesday July 12 2022

نویسنده: داریوش فاخری
تبلیغات در خبرگزاری ایرانشهر
دکتر کامران یدیدی

مولانا در خانه

اما  مولانا در خاندان خودش  پیوند زناشویی و پایبندی زن و شوهر به یکدیگر را مقدس و نمادی از پایبندی انسان به عشق ازلی با خداوند میداند.

رابطه با عروس

در جهت قرابت خویشی مابین خاندان مولانا و صلاح الدین زرکوب , مولانا دختر صلاح الدین زرکوب که فاطمه خاتون نام داشت را به عقد  بهاءالدین فرزند سر سپرده خود  معروف به سلطان ولد درآورد و از او خواسته بود که   نه حتی یک دم و یک نفس نه قصد و نه سهو حرکتی نکند و وظیفه مراقبتی را نگرداند که در خاطر این زن یک ذره تشویش بی وفایی و ملالت در آید. سلطان والد با همه سرسپردگی و اطاعت بی چون و چرا از پدر به جانشینی او برگزیده نشد .این مقام به صلاح الدین زرکوب پدر عروس مولانا که جایگزین شمس شده بود رسید.

از دو نامه ای که مولانا به پسرش سلطان ولد  و فاطمه خاتون دختر شیخ صلاح الدین زرکوب  نوشته ، برمی آید که در پی دعوای این دو ، تمام حق را به عروسش داده.

 و در نامه ای به پسر خود مینویسد : تو باید به خاطر سپیدرویی من و خودت، او و همه قبیله اش را عزیز داری

رابطه مولانا با همسر خود

همسر دوم او یعنی کراخاتون قونوی زنی بسیار زیبا و به شهادت افلاکی در پاکدامنی و عفاف مریم ثانی بوده و به خاطر تعالی روح و پاکی ضمیر ازاو کرامتها سر می زده  و خانم مولوی از ریگ کفش مولانا توتیای چشم ساخته بود.چنانکه از سخنان افلاکی برمی آید، مادرزن مولانا، یعنی مادر همین کراخاتون هم صاحب ولایت و کرامت بود.

حرم ( همسر) مولانا، کراخاتون ، یکبار روایت کرده بود که روزی مولانا در قلب زمستان با حضرت شمس تبریزی، در خلوتی نشسته بودند، و مولانا بر زانوی شمس الدین تکیه کرده، و من از شکاف در خلوت، گوش هوش فاسوی ایشان نهاده بودم تا چه اسرار گویند، و در میانه چه حال می رود! ...

باز نقل است که روزی در قلب زمستان از عالم غیب !! دسته گلی به خلوت شمس و مولانا آوردند. مولانا آن دسته گل را (شاید به خاطر غیبتهای طولانی و مردانه اش با شمس)  به کراخاتون داد و گفت: مستوران حرم کرم آن را جهت تو ارمغان آورده اند تا دماغ جانت را قوت دهد و چشم جسمت را شفا بخشد. آن دسته گل تا آخر عمر پیش کراخاتون تازه و سبز بود!!

طبق روایات نقل شده, زنش کراخاتون که زنی صاحب کرامت و متشخص بود بشدت از او میترسید . سکوت و بی اختیار بودن او در برابر وقایعی که در اطرافش اتفاق میفتند گواه این واقعیت است.

میبینیم که این ملکه دربار مولوی ، درباره خلوت کردنهای شوهرش با مردا ن و بالاخص شمس که گاه ماهها طول میکشیده ساکت است. وقتی مولانا دختر عفیفه و زیبای ۱۲ ساله اش را به راسپوتین ۶۰ ساله دربار میدهد, خاموش است و زمانی که تنها دخترش در اثر خشونت شمس که پیر مردی هرزه و بد اخلاق بود میمیرد، صدایش در نمی آید. کرا خاتون حتی زمانی که شمس از مولانا زن می خواهد ، او را عرضه می کند، خاموش می ماند و وقتی که شوهرش شبهای جمعه را با زنان دیگر و بر خلاف عرف اسلامی و صوفی به رقص و سماع مشغول بود یا به خانه فاحشه ها میرفت و نماز میگذارد! بی صداست.

با این همه میبینیم روزی که کرا خاتون بینوا به اصرار زنان دیگر به دیدن معرکه شعبده بازان رفته بود، شب هنگام چون مولانا ( که اگر صورت زنان دیگران را نمیدید دچار تشویش می شد !! ،  تا نیمه های شب را با زنان و فواحش وقت میگذراند یا ماهها با شمس در خانه خودش خلوت می کرد) از ماجرا آگاه شد، چنان نگاه تندی از سر غیرت به او کرد و گفت «زهی سرد!» که لرزه بر اندام کراخاتون افتاد و بیهوش شد.

نمونه این غیرت مردانه به همسر و عواقب دردناک و ناجوانمردانه آن در میان عارفان و صوفیان  کمیاب نیست.

 به گفته شرح حال نویسان شمس, این حالت در مورد شمس ۶۰ ساله و عروس ۱۲ ساله اش ، کیمیا خاتون که بدون اجازه شمس با مادرش (کراخاتون، همسر مولانا) بیرون رفته بود هم اتفاق افتاد. کیمیا خاتون ۱۲ ساله در اثر کتک خوردن وحشیانه توسط شمس پس از چند روز جان سپرد .

 نقل است که شیخ احمد جام (ژنده پیل) هم که زنش با خویشی به باغ رفته بود و وقتی به خانه آمد و زنش را ندید - زنش را نفرین کرد و پنج سال قادر به حرکت نبود و فقط اینقدر قدرت داشت که در خانه خدمات شیخ کند!.

راسپوتین ۶۰ ساله دربار « تزار مولوی»

چون مأوای معینی نداشته ، زیاد سفر می کرده  و جابجا می شده  او را شمس پرنده می خوانند.

از خلال شرح حالها، و تذکرات برمی آید که شمس شخصی از لحاظ مالی فقیر و لباس ژنده می پوشیده ، بی چاک دهن ،عصبی و تند مزاج بوده و از بکار بردن کلمات رکیک در برابر کودکان حیا نمی کرده است.

 

هرزه گویی

میگوید : «اصلی است که هر که را دل تنگ بود ، ک..ش فراخ بود و هر که را دل فراخ بود ک..ش تنگ بود ... «

در به کار بردن کلمات مستهجن از مولانا عقب نمی ماند. شمس می گوید :» گفتا دی از شکم مادر بیرون آمده است ، می گوید « من خدایم «.

 « بیزارم از آن خدایی که از فلانه ی مادر بیرون آید  - خدا خداست» .  

فلانی از سفر دور ، به آوازه ی فلان شیخ بیامد. چون پرسید ، گفتش « چه آمدی « گفت « به طلب خدا « گفت :» خدا . .ری در هوا کرد ، در.سی کرد همین بود باز گرد

  گفتم «سرد گفت و کُفر گفت و آن گه، کُفرِ سرد.» و دشنام آغاز کردم و درانیدم. رها نکردم - نه نَجمِ کِبرا را، نه خوارزم را، نه ری را.

آن شیخ می‌گفت که فلان شیخ بو لطیف از خدا به «بو»یی زیادت بود: یعنی خدای را «لطیف» می‌گویند و او را»بولطیف». «از خدا به بویی زیادت.»

گفتم «این بوی به .سِ زنت و به .ونِ قَوّاده‌اش! زهی خر! از خری گفت

از نفحات الانس جامی در شرح احوال مولوی :

روزی شمس الدین، از مولانا شاهدی زیباروی(دخترزیبا) التماس کرد. مولانا حرم خود را در دست گرفته در میان آورد و فرمود که: او خواهر جانی من است. شمس گفت: نازنین پسری(پسرخوشگل) می خواهم. مولوی فی الحال فرزند خود سلطان ولد را پیش آورد و فرمود که: وی فرزند من است. شمس گفت: حالیا اگر قدری شراب دست می داد ذوقی می کردم. مولانا بیرون آمد و سبویی از محله جهودان پر کرده بر گردن خود بیاورد.

دکتر عبدالحسین زرین کوب در توجیه خواسته تنِ شمس ادعا میکند وقتی شمس خواب میبیند که خداوند به او میفرماید ان لنفسک علیک حق [نفس تو هم بر تو حقی دارد]، حق او بده!”

«دروازه ای هست که در آن شهر معروف است به خوبرویان. در این گذرم، در این اندیشه، یک خوبروی چشمه ای قفچاق، در من آویخت، و مرا به حجره ای درآورد و چند درم بدیشان دادم، و شب پیش ایشان بودم، به اشارت خدا و لابه گری او، و من از این باب فارغ و دور

باور شمس به زن

میگوید: « ای زنک تو چه دانی که همت چه باشد؟ برو وضو کن، نماز کن و توبه کن! بگو در کفر بودم، ایمان آوردم، از کفر بگشتم، پنبه بخر و دوکه، بنشین و می ریس! تو که باشی؟ خود، مردانِ مرد را آرزو آید که دو سبوی آب بر درم نهند»

هم چنان از حضرت سلطان ولد منقول است که روزی حضرت مولانا شمس الدین صفت زنان نیک و عفت ایشان می کرد، فرمود که با این همه اگر زنی را بالای عرش جا دهند و او را از ناگاه نظری به دنیا افتد و در روی زمین قصیبی «آلت مردی»  را برخاسته بیند ، دیوانه وار خود را پرتاب کند و بر سر قصیب افتد...

شمس چشم بر کرامات کراخاتون (همسر مولوی) میبندد و با نمک نشناسی از دست پخت صاحب خانه مهمان نواز خود ایراد میگیرد.

«مرا از آن کباب‌های زهرا آرزوست. خوش کباب می‌سازد تر و لطیف و آبدار. آن ” کرا ” چرا کباب چنان می‌کند خُشک خُشک؟ زهرا هم کباب، هم طعام، هم جامه‌شستن…… یادم می‌آید در حلب می‌گفتم کاشکی این جا بودی، طرفه شهری‌ست آن حلب و خانه‌ها و راه.” (مقالات شمس)

زندگی تراژیک رومئو و ژولیت دربار مولوی

وقتی هوس تصاحب شاهدخت دربار یعنی کیمیا خاتون( دختر خوانده اش ) به سر شمس افتاد ، علیرغم دلدادگی علاءالدین، پسر کوچکتر خودش و   کیمیا خاتون به یکدیگر و مخالفت  کراخاتون( همسرش) دختر را  به عقد این پیرمرد ۶۰ ساله درآورد. نه دختر، نه فرزند، و نه کس دیگری در برابر مولانای خودکامه جرات دخالت نداشتند. نصیحت نامه او به این دختر در این مورد نوشته ای تراژیک است.

پس از زورگویی و عمل غیر انسانی پدرخوانده مستبد خود ،که برای استفاده از اطلاعات عرفانی شمس برای اشعارش بشدت به شمس وابسته بود، کیمیای نگون بخت و بی پناه زندگی کوتاه و تراژیکی را گذراند.  

بنابر روایات در مورد شمس, او از مشکل جنسی رنج می برد و فقط بر سر کیمیای بچه سال دست میمالید. شمس غیرتی میگوید : «با او حکم کردم که روی تو هیچ کس نبیند، الا مولانا» 

از “مقالات شمس” نقل شده که شمس در شهر ارزروم پیر و در برابر تقاضای پسرکی که شاگردش بوده و از شمس تقاضای سکس کرده ، میگوید:  “… شهوت در من چنان مرده بود که آن عضو خشک شده بود و شهوت تمام بازگشته از آلت، همچنین برچسفیده.»  

سرکوفتگی جنسی ، آگاهی از عدم علاقه کیمیا خاتون به خود و خوی مردسالاری جریحه دار شده باعث شد روزی که کیمیا بدون اجازه از شمس با مادرش از خانه بیرون میرود،  به گفته افلاکی نویسنده مناقب العارفین :

چون کیمیا خاتون بخانه آمد فی الحال دردِ گردن گرفته همچون چوبِ خشک بی حرکت شد، فریاد کنان بعد از سه روز «مُرد»

تاسف بار است که شمس در سوگواری نوعروس مرده اش  میگوید: « آن کیمیا بر من دختر آمد و به وقت آن چندان شیوه و صنعت از کجا بودش؟خداش بیامرزد! چندان خوشی ها به ما داد! روزان همه بدخویی کردی و شب چو در جامه خواب در آمدی، عجب بودی. گفتی: ذکرم می باید !خنده ام گرفتی». (مقالات شمس)

بر اساس گزارشی‌ در مناقب‌العارفین،  چند روز پس از مرگ کیمیا خاتون ، علاالدین با همدستی هفت نفر شمس را می‌کشند و جسدش را در چاهی می‌اندازند. سلطان ولد، پسر بزرگتر مولانا از موضوع آگاه می‌شود؛ جسد شمس را به یاری «یاران محرم» از چاه در‌می‌آورند و دفن می‌کنند. با آنکه سعی میکنند این مورد را از مولانا  مخفی نگه دارند و او نیز آگاهی خود را به روی آنان نمی آورد ولی پیامدهای بعدی حاکی از آنست که او از قضیه با خبر بوده و در انتقام از قاتلین شمس  دخالت داشته است .

با توجه به روایات تاریخ و شرح حال نویسان مکتب مولانا , قاتلین شمس نیز هر یک به طریقی به هلاکت رسیدند(!!!).پسر مولانا ، علاء الدّين نیز که در کشته شدن شمس دخالت داشته، پس از مدتی کوتاه به بیماری درمان ناپذیر (!!!) دچار شد و وفات یافت. آیا این وقایع در رابطه با مرگ شمس  دلیل آن است که مولانا از فرط عصبانیت و ناخشنودی از پسرش بر جنازه وی حضور نیافت؟

  همچنین گفته شده که مولانا برای کشته شدن شمس چهل روز به تعزیت نشست و تا پایان عمر دستار دخانی و فرجی سیاه پوشید.

سوال اینجاست که آیا شایسته است مزار چنین شخصی در ترکیه امروزی زیارتگاه عاشقان جهان باشد؟

در قسمت پایانی، خوارداشت و تثبيت فرودستی زن توسط صوفیان معروف دیگر مانند امام غزالی که زنان را به حیوانات گوناگون تشبیه کرده, عطار , سنایی و دیگرانی از این دست را بررسی میکنیم.

 

 

 

 

 

 

 

 

بیشتر بخوانید.....
تبلیغات
دکتر کامران یدیدی
ّّFazeli
خبرگزاری ایرانشهر در شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق مادی و معنوی این سایت مربوطه به خبرگزاری ایرانشهر می باشد
Iranshahr News Agency Copyright © 2021